من یک کتابخانه خاک گرفته ام یک گوشه آرام از دنیای پرهیاهوی شما
دیوارهایم از قفسه های
بلند چوبی پوشیده شده که بوی کهنگی و کاغذ میدهند؛ بویی که برای علاقه مندان به دانش بوی زندگی است.
من شاهد گذر سالها بوده ام
روی میزهایم رد دهان جام های چای فراموش شده، اثر انگشت کودکانی که برای اولین بار با دنیای قصه ها آشنا شدند، و خمیدگی صفحات
کتابهایی که در سکوت مطالعه شدهاند، باقی مانده است.
آفتاب هر روز از پنجره هایم با نواری گرد و غبار به داخل میتابد و ذرات معلق در هوا را به رقص
درمیآورد. من پر از داستان های ناگفته ام
از حماسه های قهرمانان تا رازهای فیزیک کوانتوم.
اما اکنون سکوت بر من حکم فرماست. صفحاتم تشنه لمس دوباره مشتاق شنیدن زمزمه های کنجکاوی هستند. مرا باز کنید، غبار را بزدایید، و اجازه دهید دوباره بخشی از سفر شما باشم. من منتظر عطر تازگی یک ذهن کنجکاو هستم تا کهنگی ام را به روشنایی دانش تبدیل کند.