در جنگ جهانی دوم، سرباز جوانی به نام امیر در جبهههای خاورمیانه میجنگید. او از روستایی کوچک آمده بود و فقط میخواست خانوادهاش را نجات دهد. شبها، زیر آسمان پرستاره، با همرزمانش دور آتش مینشستند و از خانه حرف میزدند، در حالی که صدای توپها آرام نمیگرفت.
یک روز، در حملهای غافلگیرانه، امیر و دوست صمیمیاش، رضا، از هم جدا افتادند. امیر در میان خرابهها گم شد و مجروح رضا را پیدا کرد. با تمام وجود، او را به عقبه برد و جانش را نجات داد. اما جنگ بیرحم بود؛ رضا زخمهایش را نبرد و مرد.
امیر زنده ماند، اما با خاطرهای سنگین به خانه بازگشت. جنگ به او آموخت که صلح، گرانترین پیروزی است. او بعدها معلم شد و داستانش را برای نسلها روایت کرد تا دیگر جنگی تکرار نشود
بفرما داداش
معرکه بده