درکنار خطوط سیم پیام
خارج از ده،دوکاج روییدند
سالیان دراز رهگذران
آن دو را چون دوست میدیدند
روزی از روز های پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از ماج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت:«ای آشنا،ببخش مرا
خوب درحال من تأمل کن
ریشه هایم زخاک،بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن.»
کاج همسایه گفت با نرمی:
«دوستی را نمی برم از یاد،
شاید این اتفاق هم روزی
ناگهان برای من افتاد.»
مهربانی به گوش باد رسید
باد،آرام شد،ملایم شد
کاج آسیب دیده ی ماهم
کَم کَمَک،پا گرفت و سالم شد
میوه ی کاج ها فرو میریخت
دانه ها ریشه می زدند آسان
ابر،باران رساند و چندی بعد
دِه ما نام یافت «کاجستان»...