بر روی تخت نشسته بودم باد موهایم را نوازش می کرد . ودر چشمان آبی رنگم درخشندگی موج می زد درحال تامل درباره ی شگفتی این جهان زیبا و با طراوت بودم که صدای شاخ وبرگ ها مرا به خود م آورد .گویی آنها مرا صدا می زدند . آنها د ر حال صحبت کردن بودند.که بازهم نسیم شروع به وزیدن کرد . او هم مرا صدا می زد . هو هو هو هو! آن درختان با شاخ وبرگ های رنگارنگ خود آنجا را پوشانده بو ند. از دور هم می توان سرخی آنها را تماشا می کرد. برگ درختان گاه به رنگ قرمز زمرد وگاه به زردی زر ناب بود .
نوگهان با صدای مهربان مادرم به خودم آمدم که گفت دیگر وقت رفتن وخداحافظی با این جنگل زیباست .
آقای محمدی امیدوارم به درد شما بخورد.