در راه بود که تلفن رضا زنگ میزند و مشغول حرف زدن با او میشود که ناگهان ماشینی جلوی او میپیچد و تصادف میکند و وقتی یادش میآید که عجله دارد و باید به سر کارش برسد سریع شماره ی او را میگیرد که بعدا با هم صحبت کنند و به راهش ادامه میدهد تا به شرکت میرسد رئیس شرکت مثل همیشه سره رضا داد میزند که چرا دیر کرده ای و به او گفت حقوق دو ماهت را کم میکنم رضا با ناراحتی در اتاق کارش میرود و کم کم کار هایش را انجام میدهد و وقتی یاد دخترکش میفتد با خود گفت که برایش یک عروسک بخرد تا او را خوشحال کند وقتی عروسک را خرید آن را داخل پاکتی گذاشت تا وقتی دخترش را از مدرسه آورد به آن بدهد ....