تاج یادت نره
عادی
وای خدا! باز این دلتنگی اومد سراغم! انگار یه مهمون ناخوندهست که هر وقت دلش بخواد میاد و نمیره! یه جورایی مثل وقتی که بستنی مورد علاقهات تموم میشه و دلت میخواد یه تیکه از دنیا رو بخوری! دلم برای خودم تنگ شده، برای اون موقع که الکی میخندیدم و غصه نداشتم. یا شایدم دلم برای اون غذای مامانپخت تنگ شده که دیگه مزهاش هیچجا پیدا نمیشه! خلاصه که این دلتنگی هم با خودش کلی خاطره و یه عالمه “کاشکی” میاره. یه وقتایی دلم میخواد یه چمدون خاطره ببندم و برم جایی که دیگه دلتنگی معنی نداشته باشه!”
ادبی
“در ایستگاهِ زمان، دلتنگی ایستاده است، با نگاهی به افقِ غایب. هر عقربهی ساعت، زخمهای است بر تارِ صبوری و هر نسیم، پیامآوری است از دیارِ فراموشی. دلتنگی، چون غریبهای آشنا، در سایهی سکوت مینشیند و قصههای گمشده را در گوشِ جان نجوا میکند. انتظار، نقشی است که بر پردهی دل حک شده، با رنگِ حسرت و قابِ امید. گاه دلتنگی، طنینی است از آوازی که شنیدهای و اکنون در جستجوی منبعِ آن، گوشِ جان را میسوزانی. و در این میان، گاه تنها پناه، واژههایی است که از عمقِ وجود برمیخیزند و بر بومِ کاغذ، نقشِ خویش میزنند