موضوع شرح حال پنجرهی کلاس از زبان خودش:
من یک پنجرهام؛ پنجرهای ساده با قاب فلزی سرد که در گوشهی کلاس جا خوش کردهام. شاید در نگاه اول فقط تکهای شیشه باشم، اما اگر کمی دقیقتر نگاه کنید، میفهمید که من هم دنیایی از حرفهای نگفته دارم. سالهاست شاهد آمد و رفت دانشآموزان و معلمان هستم و هر روز قصهای تازه در سینهام شکل میگیرد.
صبحها زودتر از همه بیدار میشوم. اولین اشعههای خورشید از روی شیشههای من به داخل کلاس میتابد و نیمکتها را روشن میکند. وقتی دانشآموزان با کیفهای رنگی و چشمهای خوابآلود وارد میشوند، من لبخند آفتاب را به آنها هدیه میدهم. گاهی بخار نفسهایشان روی شیشهام مینشیند و نقشهای نامنظمی میسازد که زود با گرمای کلاس محو میشود.
در زنگ درس، من شنوندهی صدای معلم و زمزمههای پنهانی دانشآموزان هستم. بعضی وقتها نگاههای خسته از روی کتابها به سمت من میآید؛ نگاههایی که آرزوی آزادی دارند. آنوقت من آسمان آبی، ابرهای سفید و شاخههای درخت حیاط را نشانشان میدهم تا کمی دلشان آرام بگیرد. در روزهای بارانی، قطرهها روی شیشهام میلغزند و آهنگی آرام مینوازند؛ آهنگی که دل کلاس را نرمتر میکند.
من پنجرهی کلاس هستم؛ پلی میان دنیای درس و دنیای زندگی. شاید نتوانم حرف بزنم، اما با نور، هوا و منظرههایم به دانشآموزان امید میدهم. خوشحالم که هر روز شاهد رشد فکرها و رویاها هستم و میدانم روزی همین نگاههایی که از پشت شیشهام به بیرون خیره میشوند، آینده را خواهند ساخت.