یکی بود یکی نبود درروزگاران قدیم پسری بود که با مادربزرگش زندگی میکرد این پسر یه عیب کوچیکی که داشت یادش میرفت سلام کنه مادربزرگ خیلی پسرک رو دوست داشت و تصمیم گرفت هر طور شده این عادت پسر رو از سر پسر بندازه نقشه ای کشید یه روزی پسر رو صداز د و به او گفت میخای کمکت کنم که فراموش نکنی سلام کنی پسر که خودش ناراحت بود گفت اره مادربزرگ به دستای پسر یه بند ابی و یک بند قرمز بست وگفت هر موقع سلام کردن یادت رفت به اینا نگاه کن پسر قبول کرد واینکارو کرد وتو چندروز تونست سلام کردن رو فراموش نکنع پسر گفت مادربزرگ چرا انقدر سلام اهمیت داره مادربزرگ گفت چون سلام کردن ۷۰ ثواب داره ۶۹ تا برای کسی کع سلام میکنه و فقط ۱ ثواب برای کسیکع جواب میده پسر وقتی فهمید تصمیم گرفت دیگه فراموش نکنه