محمد جواد

نگارش هشتم.

انشا از زبان یک درخت لطفاااا

جواب ها

nazanin

نگارش هشتم

انشا از زبان یک درخت در فصل زمستان سال هاست که این باغچه ی کوچک خانه ی من است و اکنون دیگر شاخه هایم چنان قد کشیده اند که می توانم از یک طرفم که پنجره قرار دارد منظره ی درون اتاق را و از طرف دیگر کوچه و خیابان را ببینم. گنجشک های کوچک در میان انبوه شاخه هایم لانه کرده اند و صبح ها همگی بال زنان به طرفم می آیند و روی شاخه هایم می نشینند و آواز سر می دهند و گربه ی همسایه هر بار با تلاشی بی وقفه سعی می کند از تنه ام بالا بیاید و یکی از گنجشک ها را شکار کند و بخورد و من تماشا می کنم که هر بار او شکست خورده به خانه اش بر می گردد و در انتها مجبور می شود باز هم غذایی که مرد همسایه برایش آماده کرده است را میل کند. اکنون دیگر باد سرد پاییزی تمام برگ هایم را از شاخه ها جدا کرده و در باغچه و کف حیاط ریخته است و آن میوه های نارنجی رنگم را نیز مرد خانه چیده و من خالی از برگ و میوه هستم. باد هر بار زوزه کنان در تمام تنم می پیچد و بعد مرا به سمتی حرکت می دهد و همین مزاحمت های او خواب خوش گنجشگ هایی که سر در گریبان فرو برده و روی شاخه هایم آرمیده اند را به هم می زند و آن ها را وادار به پرواز می کند. این جا گاهی باران می بارد و قطره های آن تمام وجودم را سیراب می کند و گاهی نیز آسمان به برف سپید و زیبایی مهمانم می کند و من میزبان دانه های سپیدی می شوم که تمام شاخه هایم را می پوشاند و مرا نیز سپید پوش می کند. در این روز های سرد بیش تر به بهار فکر می کنم، به بهاری که با اولین نسیم هایش از شوق شروع به جوانه زدن می کنم و شاخه های خشک و خالی ام پر از برگ های سبز و تازه می شوند و باز سبز قامت و استوار در باغچه خود نمایی می کنم.

سوالات مشابه

Ad image

کمک‌درسی اول تا دوازدهم

ترم دوم با فیلیمومدرسه

ثبت نام