معرکه بده
---
عنوان: درسهایی از یک ناشنوایی
حاکمی بود که ناگهان شنوایی هر دو گوشش را از دست داد. پزشکان بسیاری آمدند، اما هیچکدام نتوانستند او را درمان کنند.
حاکم بسیار ناراحت بود. بیشتر از همه میترسید که دیگر نتواند صدای مردم نیازمند و دادخواهان را بشنود و به دردشان رسیدگی کند. او احساس میکرد ارتباطش با مردم قطع شده است.
روزی، شخص خردمندی نزد او آمد. چون حاکم ناشنوا بود، مرد دانا پیامش را روی کاغذ نوشت: «ای حاکم، چرا اینقدر غمگینی؟ تو فقط یکی از نعمتهایت را از دست دادهای. خداوند نعمتهای زیادی به تو داده است؛ چشمهایی بینا، قلبی مهربان و ذهنی توانا. از اینها استفاده کن!»
این حرف، مثل یک چراغ در تاریکی، دل حاکم را روشن کرد. او فهمید که تا الآن فقط به چیزی که از دست داده فکر میکرد و داشتههای فراوانش را فراموش کرده بود.
از آن روز به بعد، حاکم بیشتر از قبل از چشمانش برای دیدن مشکلات مردم استفاده کرد. بیشتر توجه کرد و با دلش احساسات دیگران را درک کرد. این ماجرا به او و همه آموخت که گاهی یک مشکل، میتواند راههای تازهای برای بهتر زندگی کردن و خدمت به دیگران به ما نشان دهد.
---