این خیلیییی قشنگه خودم که میخونم اشکم در میاد تو هم برای مادرت بخون ❤️
مادرم!
امروز تقویم را ورق زدم
و اسم تو را
روزِتمامِ سالهای خالی گذاشتم…
امروز میخواهم آنقدر تو را صدا بزنم
که تاریخ،
اولین روزِآفرینش را
«روزِمادر» بنامد…
کاش میدانستی
وقتی تو سرفههای نیمهشب را
در گلو حبس میکردی
تا خوابِشیرینِ مرا نشکنی…
من بیدار بودم
و در تاریکی
به چهرهات خیره میشدم…
پردهها را باد تکان میداد
و سایهات روی دیوار
مثلِ فرشتهای بزرگ میرقصید…
آن شب اولین بار فهمیدم
خداوند چیست…
خداوند،سایهی مادر است
که از بیداری خود
فرشته میسازد…
مادرم!
دستهای تو
آخرین نقشهی جغرافیای من است
در شهری که همه خیابانهایش بنبست است…
من گم میشوم…دوباره…
و دوباره…
و تو تکرار میکنی:
«بگرد…پیدایم کن…
من زیرِاین همه خاکسپاریِ عشق زندهام…»
بهار میآید
و من هنوز بوی نانِمحبت تو را
از لای برگهای پاییز میجویم…
مادرم!
هر بار که اسمِمرا صدا میزنی
درختی در کویرِتنهایی من
شکوفه میکند…
کاش میتوانستم
پیشانیِ خستهات را
با دستانی لرزان
که تو به آنها راهِرفتن دادی
ببوسم…
و اینک…
دستانم در هوا میماند
و واژهها…
در گلویم خفه میشوند…
چقدر زود بزرگ شدی مادر!
چقدر زود موهایت سپید شد…
من دیروز گیسوی مشکیات را
میبافیدم…
و امروز
در هر تارِسفیدت
راهی گم کردهام…
مادرم!
روزت مبارک…
تو را دوست دارم…
تو را…
این را به خاطر بسپار
وقتی دیگر صدایم را نمیشناسی
وقتی زمان،نام مرا از خاطرت میرباید…
تو را دوست دارم…
تو را…
همین…