از زمانی که تو را بین خلایق دیدم
مثل یک فاتح مغرور به خودم بالیدم
عشق یکبار به من گفت برو گفتم چشم
عقل صدبار به من گفت نرو نشنیدم
پدرم هی وصیت کرد که عاشق نشوم
تو چه کردی که به گور پدرم خندیدم
سال ها درد کشیدم که به دردم بخوری
آخرش رفتی و از درد به خودم پیچیدم
از دهانم که پُر از توست بدم میاید
تف بر آن لحظه که لب های تو را بوسیدم
داستان من و زیبایی تو یک خط است
بچگی کردم و از لای لجن گل چیدم:))