یک روز گرم بهاری، گلهای از گوسفندان
آرامآرام در دل دشت سبز پیش میرفتند. بوی علف تازه در هوا پیچیده بود و صدای زنگولهها موسیقی آرامی برای دشت میساخت. جلوِ گله، چوپانی با چوبدستی بلندش راه میرفت. صورت آفتابسوختهاش نشان میداد سالها همراه این گله در کوه و دشت قدم زده است.
پشت سر چوپان، سه زن سوار بر اسب دیده میشدند. هرکدام کودکی را در بغل داشتند و با دقت و محبت آنها را آرام میکردند تا از تکانهای اسب نترسند. رنگ لباسهایشان در باد میرقصید و ترکیب آن با صدای بعبع گوسفندان، صحنهای خاص و زیبا به وجود آورده بود.
اسبها آرام قدم برمیداشتند و گاهی سرشان را پایین میآوردند تا علفهای کنار راه را بچَرند. زنان، همزمان که نگاهشان مراقب کودکان بود، حواسشان به گله هم میرسید و گاهی چیزی به چوپان میگفتند. همکاری و هماهنگی میان آنها نشان میداد که سالهاست این مسیر را با هم طی میکنند.
خورشید رو به غروب بود و آخرین نورهای طلاییاش روی گوسفندان افتاده بود. گله کمکم به سمت آغل حرکت میکرد و صدای آرام طبیعت، پایان یک روز عادی اما زیبا را خبر میداد. دیدن این گروه کوچک اما متحد، آدم را یاد سادگی و آرامش زندگی روستایی میانداخت؛ جایی که انسان، حیوان و طبیعت در کنار هم معنای واقعی زندگی را میسازند.
بفرمایید معرکه یادتون نره.