در دیزی باز است، راز میگوید،
چشمی پنهان، در سایه دو میخندد.
دست از خیال نشسته بر دل،
که نان را میبیند، اما شرمند.
گربه نازک دل، با حیای کمتراش،
دنبال لقمهای، به هر سو میدود.
در دسیسهی خود، جانش در خطر است،
ولی طمع بر دل، چنگ میزند، باز.
دیزی پر از نعمت، چشمانش درخشان،
اما گربه میداند، در کدام سمت است ایستاد.
حیای او کجاست، در این لحظهی شیرین؟
که لقمهها میرقصند، بیدرد و بینقص.
ای تـو که از زندگی، شناسی دیزی را،
حیا گاهی میریزد، گاهی عاقل است.
یاد بگیر از گربه، در معاشرت و عشق،
که با هر لقمهای، نباید روبرو کنی ستم.
پس در دیزی باز است، ولی بایست با چشم!
به اجازهی دیگران، نان خود را جستجو کن.
همهچیز را میشود با حکمت و عشق سنجید،
تا بماند در دل، عشق و حیا همیشه بینقص.
منم از هوش مصنوعی گرفتم 😂😂😂💔💔
شابد برات مفید باشه