پوچ‌‌

نگارش هشتم.

انشا می‌خوام با موضوع تعطیلات چگونه گذشت؟ تاج می دهم سریع

جواب ها

تعطلیلات شخمی گذشت

جواب معرکه

Masomeh

نگارش هشتم

ببین ۲تاموضوع هستش معرکه یادت نره انشا: تعطیلات من، یا «عملیات بقا در خانه» معلم عزیز، روزهای تعطیل ما به دو بخش کاملاً مجزا تقسیم می‌شد: بخش اول، «فاز رویاپردازی و برنامه‌ریزی‌های جاه‌طلبانه»؛ و بخش دوم، «فاز واقعیت تلخ و تقلا برای زنده ماندن در چهارچوب خانه». روز اول تعطیلات، با کلی انرژی و امید از خواب بیدار شدیم. نقشه‌ها داشتیم که فلان کتاب را بخوانیم، بهمان فیلم را ببینیم، آشپزی حرفه‌ای کنیم، خانه را مثل دسته‌گل کنیم و کلاً در عرض چند روز، به یک انسان کاملاً متحول شده تبدیل شویم. ولی خب، همان روز اول، اینترنت قطع شد! (یا شاید هم وصل بود و ما فراموش کردیم که دنیا غیر از صفحه‌ی گوشی وجود دارد). روز دوم، با خودمان گفتیم: «اشکالی ندارد، ما قوی‌تر از این حرف‌هاییم!» شروع کردیم به گشتن در انباری و پیدا کردن وسایلی که در زمان دایناسورها شاید کاربرد داشتند. یک تخته نرد قدیمی پیدا کردیم که مهره‌هایش یا گم شده بود یا تبدیل به سنگِ فضایی شده بود. خواهر/برادرم هم گیر داده بود که باید با لگوهای ۲۰ سال پیشمان یک برج ایفل بسازیم که البته بیشتر شبیه یک زرافه‌ی در حال سقوط شد! روز سوم، فاز «دورهمی خانوادگی اجباری» آغاز شد. سرِ انتخاب کانال تلویزیون دعوا بود، سرِ اینکه چه کسی کنترل را بیشتر نگه دارد بحث بود، و سرِ اینکه «چرا غذا اینقدر دیر آماده شد؟» اعتصاب غذا اعلام می‌شد. مامان سعی می‌کرد با حرف‌های قشنگ و «بچه‌ها، مگه ما خانواده نیستیم؟» همه را آرام کند، ولی پدر در جواب می‌فرمود: «چه خانواده‌ای که یک ذره آرامش هم ندارد!» روز چهارم، ما رسماً تبدیل شدیم به کارشناسانِ «هنرِ صفر کیلومتر»! یعنی با کمترین امکانات، بیشترین ادعا را داشتیم. از درست کردنِ سالاد فصل با سبزیجاتی که در یخچال داشتند پناهندگی می‌گرفتند تا پختنِ کیکی که بیشتر شبیه کلوخِ سفت بود. خلاصه، هر روز یک شاهکار هنری خلق می‌کردیم که فقط خودمان از آن سر در می‌آوردیم. روزهای پایانی تعطیلات هم که مصادف شد با «فاز پشیمانی و اضطرابِ بازگشت به مدرسه/کار». ناگهان یادمان افتاد که هیچی از برنامه‌هایمان را اجرا نکرده‌ایم! شروع کردیم به تقلا برای جبران مافات. مثلاً ۲۰ صفحه از آن کتابِ فراموش شده را خواندیم (البته چشممان به صفحه ۲۱ هم نخورد!) یا نصفِ یک فیلم را دیدیم و وسطش خوابمان برد. خلاصه که تعطیلات ما «سفر به درون» بود؛ سفری که در آن با اعماقِ وجودِ خودمان، اعماقِ یخچالِ خانه، و اعماقِ حوصله‌ی اطرافیانمان آشنا شدیم. و اگر زنده برگشتیم، مدیونِ روحیه جهادی و تلاش شبانه‌روزی‌مان برای یافتنِ سرگرمی در دلِ روزمرگی هستیم! 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤 انشا: تعطیلات من، یا «حماسه‌ی چهار دیواری» معلمِ جان! تعطیلات امسال ما بیشتر شبیه یک اپیزودِ ویژه از یک سریالِ کمدیِ بی‌وقفه بود. روز اول، بیدار شدیم با این نیت که دنیا را فتح کنیم. برنامه‌ها داشتیم که از شکسپیر تا مولوی را در عرضِ سه روز بخوانیم، کُری خوانیِ اینترنتی راه بیندازیم، و اگر وقت اضافه آمد، کلِ خونه را رنگ کنیم! ولی خب، تقدیر چیز دیگری خواسته بود. روز دوم، برق رفت! این یعنی: ۱. مودمِ اینترنتِ خانوادگی (که حکمِ خونِ حیات را داشت) مرد! ۲. یخچالِ بیچاره، تبدیل شد به یک سردخانه‌ی موقت برای مواد غذاییِ در حالِ تجزیه! ۳. تمامِ وسایلِ برقیِ خانه، از ترسِ جانشان، در حالتِ «سکوتِ اجباری» فرو رفتند! ۴. ما هم که مثلِ ماهیِ بیرون از آب، داشتیم خشک می‌شدیم! روز سوم، برق آمد! ولی انگار نه انگار. حالا دیگر نه انرژی داشتیم که با اینترنتِ سرعتِ لاک‌پشتیِ ایرانسل بجنگیم، نه حوصله‌ی رنگ کردنِ خونه را. تصمیم گرفتیم «بازیِ سنتی» انجام دهیم. اولین بازی، «پانتومیمِ حدسِ کلمه‌ی نامفهوم» بود که معمولاً با «چی گفتی؟» و «این که نشد!» تمام می‌شد. بازیِ دوم «آیا کسی یادش هست ما تعطیل بودیم؟» بود که جوابش معمولاً «نه!» بود. روز چهارم، «پروژه‌ی آشپزیِ خانوادگی» کلید خورد. مامان اعلام کرد که می‌خواهد «غذایِ مخصوصِ مامان‌پز» را درست کند. نتیجه؟ یک خورشتِ کرفس که بیشتر شبیه «جنگلِ کوتوله» بود و یک «کیکِ شنی» که با چایِ کیسه‌ایِ دم‌نکرده سرو شد! در این میان، من هم مسئولیتِ «سروِ غذا با قیافه‌یِ خدمتکارِ اجباری» را به عهده داشتم. وسطِ هفته، یک بحرانِ بزرگ دیگر پیش آمد: «بحرانِ پیدا کردنِ جایِ مناسب برایِ خوابیدن!» هر کسی یک گوشه از خونه را برایِ خودش انتخاب کرده بود. پدرم رویِ مبل، مادرم جلویِ تلویزیون، خواهر/برادرم رویِ زمین، و من… خب، من سعی می‌کردم در گوشه‌ای نامرئی، سکوت کنم و به سرنوشتِ خویش بیندیشم! روزهایِ پایانی هم که «فازِ جمع‌آوریِ خاطراتِ دروغین» بود. شروع کردیم به تعریف کردنِ داستان‌هایی که «واقعاً اتفاق نیفتادند». مثلاً «یادتونه دیروز رفتیم فلان پارک و کلی خندیدیم؟» در حالی که ما حتی خونه را هم ترک نکرده بودیم! یا «وای، چقدر اون فیلمه خوب بود!» که فقط تیتراژِ آخرش را دیدیم. در نهایت، تعطیلات من، «سفرِ پرماجرایِ تخیلی» بود؛ سفری که در آن، فقط و فقط «پنجره‌هایِ خانه» مسافرِ من بودند و «تنها موجودِ زنده‌ای که با من حرف می‌زد، مانیتورِ خاموشِ کامپیوتر» بود

جواب معرکه

farniya

نگارش هشتم

سلام ✨️ 🌷 تعطیلات نوروز ۱۴۰۵، همچون سال‌های گذشته، آمیزه‌ای از سنت‌های دیرین و نوآوری‌های عصر بود. روزهای آغازین با آیین‌های گرم خانه‌تکانی و سفره هفت‌سین، یادآور ارزش‌های خانوادگی و صمیمیت بود، شاید با چاشنی امکانات ارتباطی پیشرفته‌تر برای دلگرمی بیشتر عزیزان از راه دور. سفرهای نوروزی، با تمرکز بیشتری بر طبیعت پایدار و گردشگری مسئولانه همراه بود. گشت‌وگذار در دامان طبیعت، ضمن لذت‌بخش بودن، تلنگری بود بر اهمیت حفظ محیط زیست و توجه به سیاره‌ای که در آن زندگی می‌کنیم. شاید در این سفرها، از فناوری‌ها برای درک بهتر اکوسیستم بهره بردیم. بخشی از تعطیلات نیز به یادگیری و تأمل گذشت. در دنیای پرشتاب، نوروز فرصتی بود تا با مطالعه و بهره‌گیری از ابزارهای نوین آموزشی، دانش خود را به‌روز کنیم. در مجموع، نوروز ۱۴۰۵، جشنی بود که سنت را پاس داشت و آینده را در آغوش گرفت؛ تجربه‌ای که با خاطراتی خوش و انگیزه‌ای مضاعف برای ساختن فردایی بهتر، ما را به زندگی روزمره بازگرداند.

سوالات مشابه

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن