فرض کن که راوی داستان اسمش علی باشه بعد این علیه میره پرستار یه مرد جوان 22 ساله میشه که قطع نخاع شده کم کم علی با این مرده رفیق میشن علی هم با حقوقی که میگیره کم کم پول طلبکارای باباشو جور میکنه وبعد اینکه جور کرد و باباشو از زندان ازاد کرد قصد پیدا میکنه که شغلشو ول کنه بااینکه پول خوبی هم داره (چون طرف به فرض مایه دار بوده و از طرفیم علی کارشو به نحو احسن انجام میده بخاطر همین) . علی قضیه رو برا مردهه میگه کامل. مرده هم قبول میکنه ولی به شرطی که هرچند وقت یکبار علی بیاد پیشش بهش سربزنه چون رفیقن باهم . بعدم که به خوبی و خوشی تموم میشه دیگه . چیزی که به ذهنم رسیده رو نوشتم خلاصه بود بهش شاخ و برگ بده اگه خواستی بنویسی امیدوارم مفید بوده باشه