پاییز شده بود و برگ درختان زرد و نارنجی رنگ شده بود . زمین کاملا از لباس زرد به تن کرده بود و بسیار زیبا شده، درختان کوتاه و بلند، با برگ های زیبا
داشتم از جاده سنگی رد میشدم که ناگهان کلبه گلی کوچکی چشمم را گرفت، به سمت خانه قدم برداشتم تا با جزئیات تر خانه را ببینم و با اعضای آن خانه آشنا شوم .
ولی هیچ کس آنجا نبود،هیچکس
درب خانه را باز کردم قالی کوچکی بر کف زمین پهن شده بود که بسیار رویش خاک نشسته بود، فکر کنم چند ماهی میشود ک دیگر کسی آنجا زندگی نمیکرد ولی در این ناباوری خانه روی همان تپه سنگ بدون آنکه آسیبی ببیند مانده بود .
معرکه یادت نره🦖🌱