موضوعش بازسازی حکایت کوه به کوه نمیرسد اما آدم به آدم میرسد
روزی از روزها اقارمضان در مغازه اش ،مشغول به کار شده بود..درحال چرت زدن بود که ناگهان یک نفر وارد شد که به مش رجب در محله معروف بود؛ به رمضان گفت یک کیسه برنج به من بده و منتظر ایستاد.
اقارمضان که مدتی بود هیچ فروشی نداشت فکر شومی به کله اش زد و با خود گفت: بگذار قیمتش را دوبرابر کنم،اوکه نمیفهمد. سپس به رجب گفت بفرما میشود پانصد تومان..رجب که کمی متعجب شده بود کیسه پول را داد و در عوض کیسه برنج را تحویل گرفت
هفته ها گذشت ،زن رمضان بیمار شده بود ، رمضان دراین فکر بود که یک مریضی سطحی است و خیلی سریع خودش درمان میشود اما چند روزی گذشت و حال و روز همسرش بدتر شد و رمضان تصمیم گرفت که در محله اش به دنبال دارویی برای درمان همسرش بگردد.
دنبال هرکسی که میرفت هیچ دارویی دستگیرش نمیشد ولی تمام همسایگان حرف از مش رجب میزدند که بله اون کمی از پزشکی میفهمد و داروهایی هم نزد خویش دارد.
رمضان تصمیم گرفت به سراغ مش رجب برود و از اون معذرت خواهی کند که کیسه برنج را با قیمت دوبرابر به او فروخته است و سپس درخواست دارویش برای زن بیمارش را بپذیرد. در راه خانه مش رجب بود و به خودش هجو بار میکرد و بارها خودش را سرزنش کرد، وقتی رسید در زد و رجب در را برای اون باز کرد و گفت از من چه میخواهی؟ رمضان درحالی که سرش را پایین انداخته بود معذرت خواهی کرد و از او دارویی برای همسر بیمارش طلب کرد و گفت که هرمقداری پولش شد دوبرابر آن را به تو میدهم ،چندثانیه بعد رجب به اون گفت که من دارو را به تو میدهم اما پول اضافه ای از تو نمیخواهم..فقط این را بدان که کوه به کوه نمیرسد اما آدم به آدم میرسد.
تاج بده پاره شدم👺