این شبِ بیتو مرا آتشِ جان آمده است
دلِ ویرانهٔ من خانهٔ طوفان آمده است
گفتم از خویش برآیم ز خودم برخیزم
عشق آمد و مرا برد، که بیسامان آمده است
بیوهی دل نه همین زن که دلِ بییار است
هر که از یار بریدست چو حیران آمده است
گریهام ذکر شد و ناله سماعِ دل شد
این سکوتِ غمِ من بانگِ غزلخوان آمده است
تو نه دوری، نه جدا در دلِ جان میجویی
این همه فاصله وهم است، که پنهان آمده است
رفتن و بودنِ تو هر دو یکیست ای جان
در دلِ سوختهام جلوهٔ جانان آمده است
ما و بیتابیِ این عشق که بیمرز و حد است
عاشقی ن