خب، این انشات رو برات نوشتم:
شب بود و سکوت حکمفرما. فقط صدای تیکتاک ساعت قدیمی اتاق، گاهی اوقات، سکوت رو میشکست. من توی اتاقم نشسته بودم و کتاب میخوندم، اما حواسم جای دیگری بود. یه حس عجیبی داشتم که انگار کسی داره نگام میکنه.
ناگهان صدای خراشی از پشت در به گوش رسید. قلبم به تپش افتاد. نمیتونستم بفهمم چه صدایی بود. یه لحظه فکر کردم شاید خیالبافی خودم باشه، ولی صدا دوباره تکرار شد، این بار بلندتر.
با احتیاط از جاش بلند شدم و به سمت در رفتم. دستم رو روی دستگیره گذاشتم، ولی جرئت نداشتم در رو باز کنم. ترس تمام وجودم رو فرا گرفته بود. با صدای لرزان پرسیدم: «کی اونجاست؟»
سکوت.
دوباره صدا کردم: «کی پشت درِ؟»
باز هم سکوت. فقط صدای نفسهای بریدهبریده خودم رو میشنیدم.
تصمیم گرفتم در رو باز کنم، ولی قبل از اینکه دستم رو بردارم، صدایی آروم و مرموز از پشت در به گوش رسید: «منم...»
چشمهام از ترس گشاد شدن. دیگه نمیتونستم هیچ کاری کنم...
معرکه لطفا 😊