تار زلفت را جدا مشاطه* گر از شانه* کرد
دست آن مشاطه* را باید جدا از شانه* کرد.
چنان بی بیم و ایمن کرد گرگان*
که میشان را شبان بودند گرگان*
این جهان کوه است و فعل ما ندا*
سوی ما آید این نداها را صدا*
به یکی لطیفه* گفتی ببرم هزار دل* را
نه چنان لطیف* باشد که دلی* نگاه داری.
اون کلماتی که * داره جناس هستن.