ولی ناگهان پردهی سنگر را کنار زد و با سنگری خالی از سربازان و دوستانش مواجه شد.آهی کشید.کمی ترسیده بود.نفس عمیقی کشید و جلو رفت.صدایی ملکوتی جو را پر کرده بود.چشمانش بسته شدند و بدنش در ابرها لحظاتی را تکان داد.به زخم تیز روی سینه اش نگاهی انداخت.او بالاخره به هدفش رسیده بود،شهادت.