وقت بخیر بنظرم قشنگه امیدوارم مفید باشه
ساعت ۳ صبح بود و سکوتِ شهر مثل یک ملافهی سنگین روی سقفِ کارگاه افتاده بود. من، بینِ ساعتهایی که سالها بود از حرکت افتاده بودند، نشسته بودم. کارم تعمیر عقربهها نبود؛ من «ساعتهای خسته» را جمع میکردم؛ آنهایی که دیگر دلشان نمیخواست زمان را نشان بدهند.
آن شب یک ساعتِ برنزیِ عجیب برایم آوردند؛ سنگین، سرد، با عقربههایی که کمی به سمتِ پایین خم شده بودند. صاحبش گفت از صندوقچهی یک عمارتِ متروکه پیدایش کرده. هنوز کامل لمسش نکرده بودم که زیر انگشتانم لرزید؛ مثل تپشِ آرامِ یک قلبِ فلزی.
پشتش را باز کردم؛ اما خبری از چرخدنده و فنر نبود. محفظه پر بود از دانههای ریز شن که برخلاف جاذبه، دورِ یک محورِ نامرئی میچرخیدند و زیر نورِ چراغِ روی میزم، آرام میدرخشیدند.
همان لحظه، تمامِ دویست ساعتِ خاموشِ کارگاه با هم زنده شدند. تیکتاکشان معمولی نبود؛ شبیهِ ورق خوردنِ تندِ صفحاتِ یک کتابِ قطور بود. دیوار کنارم انگار پیر شد، رنگش پوسته کرد، بعد در یک چشم به هم زدن دوباره تازه شد؛ این چرخه چند بار تکرار شد. زمان، دورِ آن ساعتِ برنزی تا میخورد و فشرده میشد.
دستم ناخواسته به کلید برق خورد. همهجا تاریک شد. تیکتاکها کش آمدند، تبدیل شدند به یک نالهی فلزیِ ممتد، و بعد… هیچی.
چشم که باز کردم، نورِ صبح از پنجره میآمد. همهچیز سرِ جایش بود. ساعتها دوباره خاموش بودند. ساعتِ برنزی وسط میز آرام ایستاده بود، عقربههایش درست روی ۱۲.
بدونِ اینکه زیاد فکر کنم، آن را توی یک جعبهی چوبی گذاشتم و درش را با میخ کوبیدم. نه به صاحبش زنگ زدم، نه شمارهاش را نگه داشتم. قهوهجوش را روی گازِ کوچک گوشهی کارگاه گذاشتم و برای باقیِ دنیا، همان «ساعتسازِ ساده»ای شدم که همیشه بودم.
فقط خودم میدانستم از آن شب به بعد، هر وقت به تیکتاکِ یک ساعت گوش میدهم، دارم به چیزی فراتر از زمان گوش میدهم؛ چیزی شبیه یک اعترافِ کوتاه، از طرفِ دنیا، که اتفاقاً اصلاً دلش نمیخواهد من بفهممش.