داستان نیمه تمام زیر را تمام کنید(کوتاه باشه) نور خورشید که به پلکهایم خورد از جا پریدم و از خواب بیدار شدم ، خود را در میان جنگلی سرسبز دیدم که آواز پرندگان گوش انسان را کر می‌کرد، از جا بلند شدم تا در جنگل گشتی زده و اطراف را ببینم ، چند قدمی نرفته بودم که ناگهان .....

جواب ها

۳ تا گربه جلوی پایم دیدم ، اهمیتی ندادم و رفتم ولی آنها ولکن نبودند و در آخر مجبور شدم به آنها غذا بدهم😑😑😑

جواب معرکه

نور خورشید که به پلک‌هایم خورد، از خواب پریدم. خودم را میان جنگلی سبز دیدم، پر از صدای پرندگان و بوی گل‌های تازه. به سختی از جا بلند شدم، هنوز گیج بودم. چند قدمی نرفته بودم که ناگهان پایم به چیزی خورد. خم شدم و دیدم تکه‌ای فلز درخشان زیر برگ‌ها پنهان شده. با دستم خاک را کنار زدم. روی آن نقش‌هایی عجیب دیده می‌شد؛ مثل خورشید و ستاره و خطوطی خمیده. کنجکاو شدم و آن را لمس کردم. همان لحظه، نور آرامی از آن بیرون زد و زمین لرزید! درختان شروع کردند به تکان خوردن، پرنده‌ها از جا پریدند و ناگهان روبه‌رویم دروازه‌ای از نور شکل گرفت. از درون آن، صدایی بلند و شفاف آمد: «سلام مسافر! آماده‌ای وارد دنیای رازها شوی؟» دلم تند تند می‌زد. هم می‌ترسیدم، هم هیجان داشتم. یک قدم جلو رفتم، هوای اطرافم سرد شد و نور دروازه مرا در خود کشید. بعد چشم‌هایم را دوباره باز کردم… در برابر خودم شهری دیدم که روی ابرها ساخته شده بود! برج‌های بلند، خیابان‌هایی از نور، و مردمی که بال‌های شفاف داشتند. یکی از آن‌ها نزدیکم آمد و گفت: «به سرزمین آسمان خوش آمدی. تو باید راز گمشده‌ی خورشید را پیدا کنی!» من نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم: «حالا سفر واقعی من شروع شده!» 🌟 امم معرکه یادت نره🎀
کار سختی نیست یکم از تخیلت استفاده کن

سوالات مشابه