نور خورشید که به پلکهایم خورد، از خواب پریدم. خودم را میان جنگلی سبز دیدم، پر از صدای پرندگان و بوی گلهای تازه. به سختی از جا بلند شدم، هنوز گیج بودم. چند قدمی نرفته بودم که ناگهان پایم به چیزی خورد.
خم شدم و دیدم تکهای فلز درخشان زیر برگها پنهان شده. با دستم خاک را کنار زدم. روی آن نقشهایی عجیب دیده میشد؛ مثل خورشید و ستاره و خطوطی خمیده. کنجکاو شدم و آن را لمس کردم. همان لحظه، نور آرامی از آن بیرون زد و زمین لرزید!
درختان شروع کردند به تکان خوردن، پرندهها از جا پریدند و ناگهان روبهرویم دروازهای از نور شکل گرفت. از درون آن، صدایی بلند و شفاف آمد:
«سلام مسافر! آمادهای وارد دنیای رازها شوی؟»
دلم تند تند میزد. هم میترسیدم، هم هیجان داشتم. یک قدم جلو رفتم، هوای اطرافم سرد شد و نور دروازه مرا در خود کشید. بعد چشمهایم را دوباره باز کردم…
در برابر خودم شهری دیدم که روی ابرها ساخته شده بود! برجهای بلند، خیابانهایی از نور، و مردمی که بالهای شفاف داشتند. یکی از آنها نزدیکم آمد و گفت:
«به سرزمین آسمان خوش آمدی. تو باید راز گمشدهی خورشید را پیدا کنی!»
من نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم:
«حالا سفر واقعی من شروع شده!» 🌟
امم معرکه یادت نره🎀