اریوبرزن وقتی خورشید طلوع کرد خود را به بالا ترین نقطه راند
اسکندر غرق اندوه شد و شروع به فکر کرد
او به معلمش گفت ایا خورشید از مشرق در میاید؟
معلم ما همیشه خوش بو و خوش اندام بود
ما داخل کلاس بزرگ در میخوانیم
در حیاط حیاط صدای خوش اهنگی شنیدم
خورشید هفت رنگ دارد ولی ما زرد میبینیم
وقتی از خواب بیدار شدم روشنایی را حس کردم
من وقتی فهمیدم مرا ایثار کرد لبخدی زدم
معرکه یادت نره