در خیال خود درختی دیدم که قانون طبیعت را به سخره گرفته بود
درختی که پاهایش در هوا معلق بود و ریشه هایش در دل ابر ها فرو رفته بود.
ابر خاک نرم او بودند و از دل آسمان به او جان میبخشیدند
شاخه هایش ارام ارام به سوی زمین گستره شده بود،گویی میخواست زمین را در آغوش بگیرد،برگ هایش با هر نسیم قصه ای از آسمان زمزمه میکردند
پرندگان بر شاخه هایش مینشستند و از سفر میام آسمان زمین میگفتند
این درخت عجیب،پلی میان دو جهان بود یکی خاکی و دیگری اسمانی
از بالا ریشه میگرفت و پایین زندگی میبخشید
هرکس به ان نگاه میکرد،لحظه ای در فکر فرو میرفت
شاید بعضی حقیقت ها مثل این درخت اند؛ریشه در اسمان دارند و شاخه در زمین