او تلاش میکرد که
حالش خوب شود و انسان شادی باشد
قدم میزد، میرقصید، گریه میکرد، کتاب میخواند، سفر میرفت، با دوستش چند کلامی سخن میگفت..
اما هرچقدر که تقلا میکرد و میدویید
باز هم چیزی از سنگینی قلبش کم نمیشد..انگار خلأ ای در او بود که با هیچ چیز دنیا پر نمیشد...