من درمورد ( ب) مینویسم
گوش کن.
اینجا چه زیباست! خدای من چه پرنده های بزرگی!چه حیواناتی!
من یک نهال کوچک از درخت صنوبر بودم.
از دور و بری هایم،چیزهای جدیدی یاد گرفتم.
راستش قبل از اینکه چشم به مکان بزرگی که اسمش جهان است که چشم بگوشویم، نوری به من گفت.:((می خواهی در جهان و روی زمین چه کنی؟ چه باشی؟ و چه فایده ای داشته باشی؟))
بالبخند گفتم :((می خواهم بزرگی و عظمت شما، خوبی و مهربانی شما و بی همتایی شما را به آنها یاد بدهم.))
الان می گویم چرا در شکل یک درخت درآمده ام؟
.......چند سال بعد........
'درخت صنوبری بزرگ، قوی ساقه و زیبا در میان جنگل است. قربان!'
وقتی که این صدا را از انسانی که کنارم ایستاده بود شنیدم لرزه بر برگ ها و ساقه ام افتاد!
خیلی ناگهانی!
موجوداتی نامشان انسان بود درختان را قعط می کردند و میبردند.
نفسم به کلی بند آمد.
صدایی گوش خراش!
این صدای بلندصدای همان وسیله ای بود که بقیه درختان را باآن بریدند.
نفهمیدم چه شد،فقط بی هوش شدم.
وقتی بهوش آمدم چهره ای دیدم.
زیرچشمی نگاهی به خودم انداختم.
روی من چیزهایی نوشته شده بود.
زنی با صدای آهسته گفت:(( نیلوفر! چه دفتر خوشگلی داری.))
چند قطره آب رویم چکیده شد.
نیلوفر با صدای آهسته گفت :(( خانم معلم! ))
اها الان فهمیدم، الان یادم آمد!
من یک دفتر شدم!
دفتر یک دختر که نامش نيلو فر است.
... چند ماه بعد....
راستش من به آرزویم رسیدم.
نیلوفر وقتی مرا باز میکند و در من می نویسد به علم و دانشش افزوده و به خدا نزدیک تر می شود.
این داستان یک درخت با آرزوی اموزش به دیگران بود..
..........
خوب نگاه حالا می تونی شخصیت هایی مثل خانم معلم را به آقای معلم یا نیلوفر را به اسم دیگری تغییر دهی.
معرکه یادت نره