شروع شد .
دوباره و دوباره !
میدونی چیو میگم؟
درد و غمام رو :)
یه پسره به دختر کوچولو قصه ما پیشنهاد دوستی میده اونو یه جا دیده بود ازش خوشش اومده بود البته به قول خودش اینطور بود
چن روز گذشت دختره باهاش راه اومده بود به دوست دارماش داشت عادت میکرد هر روز و هرشب و هر لحظه و هر ثانیه با هم حرف میزدن پسره حتی یه ثانیه هم عشقشو پنهان نمیکرد از دختر کوچولو.....
باهم دوست بودن دختر کوچولو نمیخواست رل داشته باشه چون فکر میکرد اخر عاقبتی نداره و باهم کات میکنن
اون دلش میخواست ف