روزی مردی با پسر کوچکش در روستایی زندگی می کرد روزی مرد به پسرش گفت پسرم تو دیگر بزرگ شده ای بالاخره جوان ها پیر می شوند و پیر ها هم ضعیف و ناتوان اما پدرت سه نصیحت به تو می کند همیشه انها را به یاد داشته باش اول ینکه در هر روستا خانه ای داشته باشی دوم اینکه هر روز کفش نو بپوشی و سوم کاری کن که همه مردم به تو احترام بذارن
پسر یا تعجب پرسید پدر چه کار کنم که در هر روستا خانه ای داشته باشم مگر میشود هر روز کفش نو پوشید و چطور می توان کاری کرد که همه مردم به من احترام بذارن
پدر لبخندی زد و گفت نگران نباش عزیزم
خیلی خلاصهش زیاده برای همین تونستم نصف شو بنویسم آخه الان کلاس آنلاین دارم باید برم بازم شرمنده