او همیشه لبخند به لب داشت. دنیای رنگارنگش با خندههای بلند و صدای پرطراوتش پر شده بود. هیچچیز نمیتوانست برق چشمانش را بگیرد و هیچکس نمیتوانست شور و شوقش را کم کند. برایش، هر اتفاق کوچکی مهم بود، هر آدم دور و برش عزیز بود و هیچگاه معنی اشک و اندوه را نمیفهمید. او در اوج خوشبختی و رضایت زندگی میکرد.
اما یک روز، انگار کسی چراغ خانهی دلش را خاموش کرد. لبخند از روی لبهایش پاک شد و جای آن را اخمی همیشگی گرفت. دنیایش خاکستری شد و صداقت و مهربانیاش تبدیل به بیتفاوتی و سردی. او دیگر خودش نبود