kimia

نگارش نهم.

انشا تنهایی یار و همدم من خیلی خوب باشه و غمگین و ادبی میتونید بگید

جواب ها

جواب معرکه

تنهایی؛ یارِ وفادارِ دلِ زخم‌خورده در کوچه‌باغِ وجودم، جایی که عطرِ وعده‌های عاشقانه هنوز می‌پیچد، تنهایی چونان سایه‌ای نرم و غمگین، پا به میدان گذاشت. نه پایانِ قصه‌ای که با بوسه‌های گرم آغاز شده بود، که آغازِ آوازی عاشقانه از دلِ خالیِ شبانه. وقتی یارانِ دیروز، یکی یکی چونان پروانه‌هایی که به سویِ شمعِ دروغین پرواز می‌کنند، رفتند و مرا در آغوشِ بادِ خزانِ فراموشی تنها نهادند، تنهایی آمد؛ با چشمانی پر از اشکِ فروخورده و دستی که نه زخم می‌زند، که نوازشِ تلخِ فقدان را به ارمغان می‌آورد. او نه غریبه‌ای ناشناس، که یاری وفادار شد؛ کلیدِ درِ دلم را به دست گرفت، بر تختِ خاطراتِ شیرینِ رفته‌گان نشست و با نجوا، مرا به رقصِ دردناکِ یادِ عشقِ ازدست‌رفته دعوت کرد. یادِ آن شب‌ها می‌افتم، شب‌هایی که در جستجویِ گرمایِ لامسه‌یِ معشوق، دستانم را به سویِ ستارگانِ دور گسیستم، اما تنها سوزِ بادِ پاییزی را حس کردم. خنده‌هایم، چونان گلبرگ‌هایِ سرخِ رزِ پژمرده، در بادِ جدایی پراکنده شد و صدایِ پندارتِ عاشقانه‌ام در سکوتِ بی‌انتها گم گشت. رفتند... همه چونان موج‌هایی که ساحلِ دل را می‌بوسند و سپس به اقیانوسِ بی‌رحم بازمی‌گردند. تنهایی ماند؛ یاری که در خلوتِ شب‌هایِ بی‌خوابی، با انگشتانِ لرزانِ خویش، زخم‌هایِ عشقِ ناکام را می‌بوسد. او عاشقانه‌ترین زندانبان است؛ در باغِ خاطراتِ من، گل‌هایِ یاسِ دلتنگی می‌کارد و با هر نسیمِ غروب، مرا به سویِ آینه‌ای می‌برد که در آن، نه چهره‌یِ خودم، که تصویرِ معشوقی که رفته، می‌درخشد. «نگاه کن، ای دلِ عاشق!» زمزمه می‌کند، «این نبودنِ او، چقدر سنگین است، چقدر چونان خنجری از جنسِ عسلِ تلخ، قلب را می‌درَد.» و من، در بغضِ عمیقِ این نجوا، فقط اشکِ گرمِ عشقِ فروخورده می‌ریزم؛ نامه‌هایی می‌نویسم بر کاغذِ خیسِ شب، که هرگز به دستِ آن یارِ رفته نرسد. گاهِ اوقات، تنهایی را چونان دیواری از مرمرِ سفید تصور می‌کنم که دورِ قلعه‌یِ قلبِ زخمی‌ام کشیده‌ام، تا دیگر تیرِ عشقِ دروغین به آن نفوذ نکند؛ اما این دیوار، خودِ قفسی عاشقانه است، با درهایی از جنسِ شیشه‌یِ شکسته، که هر ضربه‌یِ بادِ خاطره، آن را می‌لرزاند. خسته‌ام از این هم‌آغوشیِ غمگین، از این سکوتِ عاشقانه که چونان آوازِ نیِ شکسته، در گوشِ جانم می‌پیچد: «تو و من، ای یارِ تنها، فقط یکدیگر را داریم؛ عشقی از جنسِ سایه و نورِ مهتاب.» کاش روزی، چونان طلوعِ خورشیدی که بر شانه‌هایِ شبِ طولانی می‌نشیند، پایی نرم و گرم، این زنجیرِ تنهایی را بگسلد. کسی بیاید با چشمانی پر از ستاره‌هایِ وفاداری، که وعده‌هایش نه بادِ گذرا، که ریشه‌داری چونان درختِ بلوطِ کهن. او تنهایی را چونان مهمانیِ ناخوانده از درِ دل بیرون راند و جایش، عطرِ گل‌هایِ سرخِ عشقِ حقیقی و نانِ گرمِ هم‌نشینیِ ابدی نهاد. تا آن روزِ رویایی، من و این یارِ عاشقانهِ تلخ، در سفره‌یِ شبِ خالی دست در دستِ یکدیگر، به رقصِ غمگینِ انتظار می‌پردازیم؛ با سایه‌یِ خودم چونان معشوقی وفادار دست می‌دهم و در عمقِ چشمانِ تنهایی، نویدِ عشقی جاودان را می‌جویم. چطور شد؟

سوالات مشابه