در روزگاران قدیم مردی بود که عادتش به دخالت در کار دیگران تبدیل شده بود. یک روز همسایهاش که از دستش خسته شده بود، خانه را فروخت و رفت. مرد فضول به خانهی جدید که متعلق به یک پزشک بود، رفت و شروع کرد به دستور دادن به کارگرها برای تعمیر خانه. پزشک که دید او بیاجازه وارد شده و در کارش دخالت میکند، او را با آرامش اما قاطعانه از خانه بیرون کرد.
مرد فضول که عادتش رهایش نمیکرد، حتی وقتی در قیامت به جهنم فرستاده شد و دید همه در حال سوختن هستند، باز هم شروع به غر زدن کرد و پرسید: «چرا هیزمها تر هستند؟» انگار عادت فضولیاش آنقدر قوی بود که حتی در جهنم هم نمیتوانست سکوت کند و به کار خودش برسد.