برف میبارید من و فاطمه از خانه بیرون رفتیم تا برف بازی کنیم که یک دفعه فاطمه من را صدا زد باز هم فکر کردم که مثل همیشه قرار است گلوله ی برف به صورتم بخورد اما این دفعه فرق میکرد فاطمه با دقت به رد پایی نگاه میکرد پس از چند دقیقه به فاطمه گفتم چقدر عجیب و باحال!!فاطمه درس علوم ،درس فسیل هارا یادت است که رد پای دایناسور ها روی سنگ مانده بود.یا وقتی شهاب سنگ با زمیت برخورد میکند چاله درست می شود.این رد پا ها هم مثل انها هم ردی بر جای گذاشتند . ما با هم صحبت میکردیم که مهدی برادر کوچک فاطمه با برادر بزرگش طاها امد . فاطمه از برادرش درباره این موضوع سوال های زیادی پرسید و ما آنروز درباره ان رد پاها چیز های زیاد یاد گرفتیم و همه ی این چیز های جدید فقط بخاطر رد پای من و فاطمه بود.