نظرتون ؟ 🐸
دریغا که تمام بذر هایم امیدم را در گلدان رمیده ات کنار ریشه های پوسیده دگری به خاک سپردم درگستره ی اشک هایم با آخرین طلوعم داشتت کردم و آنقدر در پی شکافتن جوانه ی عشقمان صبر کردم که گویی تمام خاطراتمان در بند بند وجودم ریشه دمیدند بازهم من مانده ام با چشم های خشکم خورشید بی غروبم و همان تن بی رمق همیشگی که میخواهد همانجا بنشیند نمیدانم شاید روزی خودم هم تکه آیی از آن خاک شدم