«روزِ تاریک»
امروز، در روشنترین تاریکیِ عمرم قدم زدم. خورشید، با بیمیلی در پشت ابرهای شب پنهان بود و روز، بینفس شده بود. خیابانها با سکوتی پرهیاهو مرا در آغوش گرفتند؛ هر رهگذر چیزی نمیگفت، اما صدایش تا عمق ذهنم میپیچید.
باد، سرد و سوزان میوزید، انگار آتشِ یخ بر گونههایم میلغزید. درختان، سبزیِ خشک داشتند و شاخههایشان مانند امیدهایی زندهمرده، در هوا دست تکان میدادند.
در گوشهای نشستم و به شلوغیِ خلوت خود فکر کردم. چه عجیب است این جهان؛ پر از خالیها، ساکت از فریادها، آشنا و بیگانه همزمان.
میخواستم بنویسم اما واژهها خاموش و پرصدا از ذهنم سقوط میکردند. دفترم سفیدِ سیاه بود، پر از جملههایی که وجود نداشتند. زمان ایستاده دوید و من در حرکتِ سکون غرق شدم.
در پایانِ آغاز، دیدم که معناها از هم روگردان شدهاند. شاید زندگی همین باشد؛ تناقضی زیبا، نظمی از بینظمی، و حسّی از بیحسی که گاهی بیشتر از هر واقعیتی، واقعی است.
هوش مصنوعی گفته🎀