صدای باران که با پنجره برخورد میکرد تمام اتاق را پر کرده بود . بلند شدم و پشت پنجره نشستم و به آسمان نگاه کردم و فکر میکردم به آنچه بر سرم آمده ؛ جسمم کنار پنجره بود اما روحم خدا میداند ..
چه درد های ناگفته ای که پشت پنجره اتاقم هست با سکوت گذشت و کسی از آن آگاه نیست .
پنجره اتاقم یکجورایی برایم رفیق و همدرد است .