بزرگسالی همین تناقض عجیب است:
شبی میمیری از خستگی، درد، تنهایی یا حرفهایی که در دلت مانده،
اما صبح از نو برمیخیزیو مسیرت را ادامه میدهی.
نه تسلیم میشوی،نه جا میمانی.
میایستی،نفس میکشیو یک قدم کوچک دیگر برمیداری.
همین قدمهای کوچک است
که تو را میسازد،رشد میدهد
و روزی تبدیل میکند به کسی
که با نگاه کردن به گذشتهاشلبخند میزند و میگوید:
دیدی؟ از پسش براومدم.