فاطمه دختر کوچکی بود که همیشه به گلها و طبیعت علاقهمند بود. هر روز با کتابی در دست به سمت جنگل میرفت تا به تماشای زیباییهای آن بپردازد. او در جنگل به دنبال درخت توت میگشت، زیرا عاشق توت فرنگی بود و خیال میکرد که درخت توت میتواند او را به دنیای جدیدی از میوهها ببرد.
یک روز، در جنگل، فاطمه به درختی بزرگ و تنومند رسید. آفتاب از لابهلای برگهای درخت تابیده و بر روی زمین بارانزده برق میزد. در همین لحظه، بلبل کاغذی شروع به خواندن آواز زیبایی کرد. فاطمه در زیر درخت نشسته و به صدای بلبل گوش میداد و احساس میکرد که خود را در دل
دریا غوطهور کرده است.