اگر قطره بارانی بودم=
معرکه هم بده
اگر من قطره بارانی بودم، از آسمان آبی و صاف به پایین میریختم تا زمین تشنه را سیراب کنم. با دوستانم در ابرهای تیره جمع میشدم، باد ما را تکان میداد و ناگهان رها میشدم. سقوطم سریع و هیجانانگیز بود، مثل پرواز بدون بال. به برگ درختان میرسیدم، آنها را میشستم و برق میزدند. بعد روی خاک نرم میغلتیدم و به ریشه گیاهان نفوذ میکردم تا گلها شکوفا شوند و سبزهها رشد کنند.
در شهر، روی پیادهروها میچکیدم و بچهها با چترهای رنگارنگ بازی میکردند. گاهی وارد جویبارها میشدم و با موجهای کوچک رقص میکردم تا به رودخانه برسم. آنجا با ماهیها ملاقات میکردم و زندگی را جاری میساختم. باران بودن یعنی زندگیبخشی؛ بدون من، درختان خشک میشوند، مزارع خالی میمانند و پرندگان تشنه میمیرند. من نماد مهربانی طبیعت هستم، کوچک اما قدرتمند.
در نهایت، بخار میشدم و دوباره به آسمان برمیگشتم تا بار دیگر ببارم. اگر قطره بارانی بودم، به خدا شکر میکردم که بخشی از این چرخه زیبای زندگیام. باران ببارد تا جهان همیشه سبز بماند!