خلاصه که شدم دل شکسته و خاک پایش
بیوفایان
ز عشق، سر به کوی یار نهادم
دلِ بیقرارم را به آستانِ او سپردم
در آتشی افتادم که نه مرام میشناخت، نه غیرت
و شعلههایش، وفا را از یاد برده بودند
نگاهی خواندم
از ورقهای تیز و سوزانِ نامههایش
و ناگهان
چشمهایم قربانیِ ظلمتی شدند
که از مهربانیِ او انتظارش را نداشتم
باز هم، با لبخند
دل به کبوترِ سحر سپردم
و جانم را به نامش گره زدم
چنان که گویی سوگندِ عشق، بر لبانم نشسته بود
اما افسوس
ما از هم ندانستیم
و هم را در هیاهویِ غر