خلاصه که شدم دل شکسته و خاک پایش بی‌وفایان ز عشق، سر به کوی یار نهادم دلِ بی‌قرارم را به آستانِ او سپردم در آتشی افتادم که نه مرام می‌شناخت، نه غیرت و شعله‌هایش، وفا را از یاد برده بودند نگاهی خواندم از ورق‌های تیز و سوزانِ نامه‌هایش و ناگهان چشم‌هایم قربانیِ ظلمتی شدند که از مهربانیِ او انتظارش را نداشتم باز هم، با لبخند دل به کبوترِ سحر سپردم و جانم را به نامش گره زدم چنان که گویی سوگندِ عشق، بر لبانم نشسته بود اما افسوس ما از هم ندانستیم و هم را در هیاهویِ غر

جواب ها

جواب معرکه

pari

فارسی نهم

عیبابا

سوالات مشابه

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن