در گوشهای از باغ قدیمی، درختی ایستاده که روزگاری سایهاش پناه رهگذران بود. تنهاش ترکهای عمیقی دارد؛ درست مثل خطوطی که گذشت زمان بر چهرهٔ پیرمردی مهربان میکشد. شاخههایش لخت و بیجان، رو به آسمان دراز شدهاند؛ انگار که چیزی را صدا میزنند که سالهاست از دسترسش دور مانده.
باد وقتی از میان شاخههای این درخت میگذرد، صدایی شبیه نالهٔ آرام ایجاد میشود؛ نالهای که از خاطرات روزهای سبز و پرطراوتش خبر میدهد. برگها مدتهاست که از او جدا شدهاند و تنها غبار و خاک روی ریشههای بیرونزدهاش نشسته است. هر رهگذری که از کنار این درخت میگذرد، بیاختیار مکثی میکند؛ شاید برای لحظهای به گذر عمر فکر کند.
درخت خشکیده اگرچه دیگر جوانه نمیزند، اما هنوز وقار ویژهای دارد. مثل نگهبانی خاموش، ایستاده تا شاهد تغییر فصلها باشد. انگار میخواهد یادآور شود که حتی در خاموشی و فرسودگی هم میتوان نشانی از استقامت و زیبایی یافت.
معرکه یادت نره دوست عزیز 💘⭐🌸