داستان: «ساعتِ ایستاده»
باران آرام روی شیشه میزد و آرش خیره به ساعت قدیمیِ دیواری بود. عقربهها روی عدد ۳:۱۷ خشک شده بودند؛ نه جلو میرفتند، نه عقب. عجیب اینجا بود که هیچکس جز او متوجه این توقف نمیشد.
مادرش از آشپزخانه صدا زد:
— آرش، دیرت نشه!
او جواب داد:
— مامان… ساعت خراب شده.
مادر خندید:
— ساعت که سالمه عزیزم، تو فقط خوابت میاد.
آرش دوباره نگاه کرد. نه، ساعت واقعاً ایستاده بود. صدای تیکتاک هم قطع شده بود. دستش را جلو برد تا عقربه را تکان بدهد، اما ناگهان همهچیز ساکت شد. صدای باران، صدای خیابان، حتی نفس خودش…
دنیا متوقف شده بود.
قلبش تند زد. با احتیاط از اتاق بیرون رفت. مادرش همانطور که قاشق در دست داشت، بیحرکت مانده بود. قطرهای از آب از شیر آویزان بود و پایین نمیافتاد. آرش با ترس زمزمه کرد:
— یعنی… زمان وایساده؟
او چند قدم جلو رفت. حس عجیبی داشت؛ انگار تنها موجود زنده جهان شده بود. اولش ترسید، اما بعد لبخند زد.
— پس میتونم هرکاری بخوام بکنم…
رفت بیرون. خیابان مثل عکس شده بود. پرندهای وسط آسمان ثابت مانده بود. آرش دستش را بالا برد و نوک بالش را لمس کرد. نرم بود… ولی تکان نمیخورد.
چند دقیقه بعد، حس عجیبی در دلش پیچید. سکوت بیش از حد، سنگین بود. هیچ صدایی، هیچ حرکتی، هیچ زندگیای نبود. لبخندش کمکم محو شد.
آرام گفت:
— نه… این خوب نیست.
دوید برگشت خانه. جلوی ساعت ایستاد.
— لطفاً… راه بیفت.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
اشکش سرازیر شد.
— من نمیخوام تنها باشم…
در همان لحظه، تیک.
عقربه ثانیه یک قدم جلو رفت.
تیک.
صدای باران برگشت. پرنده بال زد. مادرش گفت:
— چرا وایسادی دم ساعت؟
آرش نفس عمیقی کشید.
— هیچی… فقط داشتم نگاهش میکردم.
او فهمید چیزی هست که از هر آرزویی مهمتر است:
حرکتِ زمان… چون یعنی زندگی هنوز جریان دارد.
و از آن روز به بعد، هر وقت ساعت تیکتاک میکرد، آرش لبخند میزد.
معرکه فراموش نشه گلم 🫀🎀