سلام عزیزم بفرما نام داستان: کمک رسید
داشتم همراه مادرم به اخبار نگاه میکردم.
که در اخبار گفتهاند:((امروز رژیم کودک کش با زدن مدرسه ی دخترانه ی شجره طیبه روی پلید خود را به مردم و کل جهان نشان داد.))
بعد از فهمیدن اینکه مدرسه میناب رو زدن از مادرم از سوال کردم:(( مامان سرای بزرگ مملکت کار اشتباهی انجام دادند که اسرائیل و آمریکا به ما حمله میکنند؟))
مادرم گفت:(( البته که نه سرای بزرگ مملکت هیچ کاره ای اشتباهی انجام ندادهاند.))
دوباره یه سوال دیگه از مادرم پرسیدم:((مامان آیا دختر بچههای شجره طیبه کار اشتباهی انجام دادهاند که الان به شهادت رسیدند؟مامان مگه تو نبودی که میگفتی ما گناه مرتکب نشدیم یه گناه های کوچیک و قابل بخشش انجام دادیم و خدا ما رو دوست داره؛مگه ما فرشتههای زمینی خدا نیستیم؟خودت گفته بودی که ما فرشته های زمینی هستیم و خدا ما رو خیلی دوست داره.پس چرا اون دختران شهید شدند ؟ نکنه گناه بزرگی مرتکب شدند؟))
مامان از حالات صورتش معلوم بود که سردرگم و گیج شد و جواب سوال من رو نمیداند معلوم بود بغض کرده ولی بغضش را نگهداشت و در جواب سؤال من پاسخ داد ((:نه، البته که نه اون دخترا مثل خود تو معصوم و بیگناه بودن. آره میگفتم که شما فرشتهی زمینی هستید و خدا شما را خیلی دوست دارد هنوز هم میگویم الان اون دختربچهها پیش خدا هستند و خیلی شادند.))
من گفتم :((اما اونا الان دیگر نمیتوانند در بغل مادرشان به خواب بروند. مادرشان نمیتوانند قصه و یا لالایی برایشان بخواند یعنی با توجه به اینها باز هم شادهاند؟))
مامان گفت :((شاید آدم بعضی از چیزها را از دست میدهد و بعضی از چیزها را به دست میآورد هر از دست دادنی معنی خاصی دارد. که الان اونا این چیزهایی که تو گفتی را ندارند ولی الان پیش خدا توی بهشت و پیش رهبرمون هستند.))
بعد از حرف زدن با مادرم رفتم و تکالیفم را انجام دادم بعد که مثل همیشه شام خوردیم و من دندانهایم را مسواک زدم و به تخت خوابم رفتم اما فکرم هنوز پیش بچههای مینابی بود و بهنظر من دلیل منطقی نداشت که آن دخترهای معصوم را مورد اصابت موشک قرار دهند.
خودم را جای آنها گذاشتم اما آنطور که مادرم میگفت شاد نبودم من اگر جای آن دختران مینابی بودم اصلا شاد نبودم چون دیگر مادرم را نمیدیدم و دیگر قصه و لالایی هایش را نمیتوانستم بشنوم.
از خواب پریدیم چون یک صدای وحشتناک آ مد بهطرف اتاق مادر و پدرم دویدم آنها را بد جور محکم و بغل کردم و گفتم:(( مامان من دوست ندارم مثل دختران مدرسه ی شجره طیبه شهید بشوم.))
مادرم گفت:(( نترس اتفاقی نمیافتد و فقط به خدا توکل کن.))
همان لحظه به مادرم گفتم :((ترامپ و نتانیاهو آدمهای خیلی بدی هستند و کارهایشان دلیل منطقی ندارد بیدلیل آن دختران بیگناه را شهید و به کشور ما حمله کردند.)
سه ساعت طول کشید زحمت کشیدم تو رو خدا معرکه بده معرکه لازم دارم 🌹🫀🎆🎇💘💝