شب آرامی بود و آسمان پر از ستاره میدرخشید.
ستارهشناس پیر روی تپه ایستاده بود و به آسمان نگاه میکرد.
او همیشه تلاش میکرد دانش خود را حفظ کند و چیزهای تازه یاد بگیرد.
ناگهان صدایی هراسانگیز از دور به گوش رسید.
دلش کمی لرزید اما شجاع ماند و به راهش ادامه داد.
او میدانست شب هم میتواند پر از زیبایی باشد و هم ترس.
ستارهشناس با امید به آینده به آسمان نگاه کرد و لبخند زد.
معرکه یادت نره