درود تاج نیاز نیست و بفرمایید
علی و رضا دو دوست صمیمی بودند که همیشه کنار هم مینشستند و با هم به خانه برمیگشتند. اما یک مشکل بزرگ داشتند؛ هر دو تنبل بودند و درسهایشان را به فردا میانداختند. هر وقت مادر علی میگفت «بنشین درست را بخوان»، او جواب میداد: «نگران نباش، رضا هم هنوز نخوانده!» رضا هم همین حرف را درباره علی میزد. هر کدام منتظر بود دیگری شروع کند.
روز امتحان ریاضی فرا رسید. وقتی برگهها پخش شد، هر دو با نگرانی به سؤالها نگاه کردند. بیشتر مطالب برایشان ناآشنا بود. بعد از امتحان فهمیدند که نمرههای خوبی نگرفتهاند. ناراحت و ساکت روی نیمکت نشسته بودند که معلمشان گفت: «دوستی خوب است، اما اگر هر دو در خواب غفلت باشید، کمکی به هم نمیکنید. خفته را خفته کی کند بیدار؟»
این جمله مثل زنگ بیدارباش در گوش علی صدا کرد. او با خودش فکر کرد درست است؛ تا وقتی خودش اراده نکند، هیچچیز تغییر نمیکند. آن شب، بدون اینکه منتظر رضا بماند، دفترش را باز کرد و شروع به خواندن کرد. اول سخت بود، اما کمکم عادت کرد.
چند روز بعد، رضا متوجه تغییر دوستش شد. وقتی دید علی دیگر بهانه نمیآورد و با جدیت درس میخواند، او هم انگیزه گرفت. این بار هر دو با تلاش واقعی کنار هم پیش رفتند، نه با تنبلی مشترک.
در امتحان بعدی، نتیجه فرق داشت. نمرههایشان بهتر شد و لبخند رضایت روی صورتشان نشست. آنها فهمیدند که برای بیدار کردن دیگران، اول باید خودشان بیدار شوند.
و اینگونه معنای «خفته را خفته کی کند بیدار» را با تجربه یاد گرفتند.