در ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم لباس هایم خیس شده بود نفس هایم بخار میکرقطرات باران همچون مهمان ناخوانده در چترم را میزد صدای نالان اتوبوس خستهاز دور می امد انگار که دیگر جایی برای سوار کردن من یکی نداشت سوار اتوبوس شدم
چترم را بستم و در کنار زنی که در حال بافتن یک شالگردن بود نشستم همه در حال گفت و گو بودندو کسانی که تازه به اتوبوس امده بودند به دنبال یک هم کلام در اتو بوس اوای دوستی زیاد بود ولی این دوستی ها یک ربع بیست دقیقه ای بیشتر طول نمیکشید در فکر بودم که ناگهان پیرزن به من گفت کلاس چندمی دوباره سرش را بر گرداند با لحنی خشک گفتم نهم لبخندی زد و گفت من تا کلاس ششم درس خواندم و بعد از ان درس زندگی را اموختم کنجکاو شدم و از ان درمورد درس زندگی پرسیدم خلاصه وار جوابم را داد و فهمیدمدرس زندگی همان تجربه است . دندان هایم صدای قرچ قروچ میداد صدای دندان هایم توجه ی پیر مرد را جلب کرد بافت شال گردن به اخر رسیده بود پیر زن ان را به من داد و از او بسیار تشکر کردم دو پیر مرد نیز روبرویمان بودند مثل اینکه این اولین دیدار انها نبودانها در موردیک شرکت صحبت میکردند و لحظات قشنگ گذشته ی خود را به نمایش یکدیگر می گذاشتند و لذت میبردندهنگام پیاده شدن فردی پر مدعا را دیدم که ظاهر ثروتمند داشتولی از نظر اخلاق فقیر بود پایش را کچ گرفته بود و مدام با همه بحث میکردهنگام بلند شدن از من دانش اموز درخواست کرد تا برای بلند شدن به او کمک کنم. در انجا من هم مانند پیرزن از درس خود فارغ التحصیلشدم و به درس زندگی پرداختم فهمیدم که اگر ثروتمند ترین انسان جهان هم باشی اگر خداوند به تو نعمت سلامتی را نداده باشد از یک دانش اموز کلاس نهمی نیز مهتاج کمک خواهی شد انسان در هر مکانی قرار بگیرد میتواند درس های زیادی یاد بگیرد شاید اتوبوس مکان کوچکی باشدولی هر دفعه که سوار ان میشویم با انسان های متفاوت تر از دفعه قبل روبرو میشویم