شب آرام آرام روی شانههای آسمان نشست و سکوت همهجا را پر کرد. در دل این آرامش، ماه با نور نقرهایاش برآمد و لبخندی آرام به آسمان زد. همانوقت یک ستارۀ کوچک و درخشان چشمکزنان کنار او ظاهر شد.
ستاره گفت:
«ای ماه مهربان، امشب چرا اینقدر آرام و خاموشی؟ انگار فکرهایت مثل روشناییات عمیق شدهاند.»
ماه آهی نرم کشید و پاسخ داد:
«به زمین نگاه میکنم، به انسانهایی که زیر نور من خوابیدهاند. دلم میخواهد بدانم آیا کسی از میان آنها آرزویی دارد که هنوز برآورده نشده باشد.»
ستاره کوچک شادمان چرخید و گفت:
«من هر شب آرزوهای آنها را میشنوم. گاهی آنقدر بزرگاند که انگار باید خودم را هزار بار روشنتر کنم تا امیدشان خاموش نشود.»
ماه لبخند زد و با مهربانی گفت:
«تو ستارۀ کوچکی، ولی دل بزرگی داری. نور کوچک تو میتواند دل بزرگترین انسانها را گرم کند.»
ستاره کمی خجالت کشید و گفت:
«اما تو چطور؟ نور تو تمام شب را روشن میکند. خیلیها زیر نور تو آرام میگیرند. حتی شاعرها از تو شعر میسازند و عاشقها با تو درد دل میکنند.»ماه دوباره به زمین نگاهی کرد و گفت:
«هرکدام از ما کاری داریم. من شب را روشن میکنم و تو قلبها را. اگر تو نباشی، آسمانم تنها میشود.»
ستاره با ذوق چشمکی زد و گفت:
«پس امشب هم کنار تو میدرخشم. شاید باهم آرزویی را به آسمان برسانیم.»
و اینگونه، در دل شب بیانتها، ماه و ستاره کنار هم درخشیدند؛ دو دوست قدیمی که با نور خود، امید را از آسمان به دل آدمها میپاشیدند.
تاج؟؟؟؟؟؟
شب مثل پردهای مخملی بر آسمان افتاد و سکوت همهجا را دربر گرفت. ماه، گرد و روشن، آرام بالا آمد و نورش را روی ابرهای خوابآلود پاشید. در همین هنگام ستارهای ریز و بازیگوش کنار او چشمکی زد.
ستاره گفت:
«ماهِ دانا، امشب چرا اینقدر آرام با آسمان قدم میزنی؟ انگار چیزی در دلت پنهان کردهای.»
ماه با صدایی آرام پاسخ داد:
«درست حدس زدی، کوچک دوستداشتنی. امشب کمی دلم برای روزهایی تنگ شده که کودکان زمین بیشتر به آسمان نگاه میکردند.»
ستاره چرخید و نورش را پخش کرد و گفت:
«اما هنوز هم نگاه میکنند! فقط گاهی غرق شلوغیها میشوند. ولی وقتی چشمشان را بالا میآورند و تو را میبینند، لبخند میزنند.»
ماه لبخند کمرنگی زد:
«تو همیشه روحیه میدهی. میدانی؟ من از اینهمه سال تابیدن خسته نشدهام. فقط گاهی دلم میخواهد کسی صدایم را بشنود.»
ستاره با هیجان گفت:پس من هستم! هر چه بخواهی به من بگو، من همیشه در آسمان کنارت میمانم. راستی میدانی آرزویم چیست؟»
ماه پرسید:
«نه، بگو ببینم!»
ستاره آرام نورش را بیشتر کرد و گفت:
«آرزو دارم روزی آنقدر بزرگ و روشن شوم که بتوانم مثل تو شبها را روشن کنم.»
ماه با مهربانی سرش را خم کرد و گفت:
«تو لازم نیست بزرگ باشی تا دنیا را روشن کنی. همین نور کوچک تو برای دل خیلیها کافی است. هر کس در اندازه خودش میدرخشد.»
ستاره لبخندی پرنور زد؛ آنقدر که انگار آسمان چند لحظه گرمتر شد.
«پس اجازه بده امشب بیشتر بدرخشم تا دلم به حرفت ایمان پیدا کند.»
ماه آرام گفت:
«کنارم بمان و بدرخش. آسمان بدون تو ناقص است.»
و آن دو، در دل شب، مثل دو دوست جدانشدنی، کنار هم
تاج؟؟؟
دوتا انشا مختلف و زیبا نوشتم موفق باشی🦋