صدای نم نم باران که به گوش های من می رسد، خواب از چشمانم زدوده می شود . نمی دانم چرا تمام تلاش هایم برای همراه کردن چشمان در انتظارم با شهری که در خواب فرو رفته است بیهوده است.از رخت خواب جدا می شوم و خرامان خرامان می روم بسوی حیاط خانه نغمه ای آرام می نوازند قطره های باران.
زمزمه می کنم:
چشمها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد
چترها را بايد بست زير باران بايد رفت
فکر را، خاطره را زير باران بايد برد
بدستش سپردم. حال برخورد قطرات باران رابه صورتم حس ميکردم. هر قطره از باران جان تازه اي بـه کالبدم می دميد و دلم رابا هر ترنمش تسكين می داد. سر مست باران گشته بودم احساس عجيبی داشتم يك نوع احساس سبکی…
دستانم رابه سوی خدا بلند كردم و چشمانم بـه آسمان دوخته شد. ناگهان درهای آسمان باز گشت. صيحه اي از دل آسمان بلند شد و بر قلبم نشست.
برخيز و روحت رابا باران همراه کن . ستاره ای خیره کننده دیدم ، آه از خاطراتی که خاطره ای بیش نمانده اند..بخش نوری از آسمان بر قلبم فرود آمد و قطرات اشك بر بستر خشك تنهايی ام جاری گشت. حرفهايم رابا او زدم و تمام دردهایم را به او گفتم …اما زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید ، ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟!