برای، برای تو بودن؛
هر روز و شب تلاش میکردم.
میخواندم و مینوشتم و میاندیشیدم که
اگر در این میان فردی به تو، آسیب برساند چه؟
اگر در این میان بهتر از من، یافتی چه؟
اگر بمیرم و نیایم و تو مرا، نخواهی چه؟
اگر تو نخواهی که جزو داراییات باشم چه؟
اگر زبانم لال، هرگز به هم نرسیدیم چه؟
اگر بخواهی و بخواهم و شخص سومی واسطه شود ...
آن موقع چه؟
آن وقت چه کاری از من ساختهاست؟
وقتی تمام این ها را برای لیور بازگو میکردم؛
لبخند عجیبی میزد! و آهسته و زیرلب زمزمه میکرد :
زود فارغالتحصیل میشوی، این لباس سفید